سفارش تبلیغ
صبا
حرف (دوشنبه 87/8/13 ساعت 11:8 عصر)

من نمی تونم درست حرف بزنم

دارم از احساس خفگی منفجر می شم . دارم داغون می شم .

توی این دنیای به این بزرگی هیچ کس جز خدا نیست که حرفهای منو بفهمه و گوش کنه .

دارم از تنهایی می میرم .

به خاطر اینکه هیچ کس شبیه من نیست .

نمی تونم با آدما درست ارتباط برقرار کنم . چون از همه متنفر شدم .

دلیلی برای ادامه زندگیم ندارم . تا همین جاشم به سختی اومدم . 

من برای زندگی صلاحیت ندارم . توانایی و انرژیه حرکت کردن به سمت جلو رو ندارم . دوست دارم عقب نشینی کنم .

خیلی خستم . دنیا به من مجال استراحت نمی ده .

دلم برای خودم می سوزه چون همه خوبیها را فراموش کردم .

یه زمانی بود قبل از این که خیلی نا امید شده بودم اما هیچ وقت مثل الان احساس بی خود بودن نکردم .

دلم می خواست می تونستم بین روزا یه چند روزی به خواب عمیق فرو می رفتم .

ولی نه اون وقت دنیا از من پیش می افتاد . همین جوریش هم که عقبم عقب ترم می شدم .

نمی دونم ...

به قول همسر عزیزم بعضی لغتارو زیاد تکرار می کنم .

مثل همین نمی دونم .

دارم دیوونه می شم .

می خوام همین جوری حرف بزنم تا تخلیه بشم . تا این هیجانای منفی به مغزم آسیب نرسونه .

مردا که زنها رو درک نمی کنن . من از مردم انتظار ندارم مثل من باشه ولی لااقل یه کم اطلاعات عمومیشو در مورد خانوما ببره بالا .

من احتیاج به حمایتش دارم . اونم هر روز هر لحظه .

ولی اون وقتی یاد من می افته که خودش نیاز داشته باشه .

اصلا درک نمی کنه که در آغوش گرفتن و صحبت کردن چقدر برای زن می تونه موثر باشه و از ناراحتی های روزش کم کنه .

دلم برای سادگی کودکانه تنگ شده .

بچه ها  وقتی چیزی می خوان گریه می کنن، وقتی بهشون بدی فوری آروم می شن .

توی دلشون کینه جمع نمی شه .

از هر کی خوبی می کنن و از هر کی بدی ببینن فراموش می کنن .

اینه راه و روش ایده آل ما توی دین اسلام که اگه می تونستیم رعایتش کنیم دنیامون بهشت می شد .

من یه مسلمونم اما با عقده های روحی بسیار که از کودکی و نوجوانی توی وجودم پدید اومده .

اگه راه درمانشو می دونستم خودم قبل از هر چیزی برای بهبودیم اقدام می کردم .

یه مرکز مشاوره بهم معرفی کردن ولی راهش دوره و من فرصت اصلا ندارم . در ثانی  به یکی دو جلسه که نیست باید یه هفت هشت ماهی برم . اونوقت شوهرم نمی گه من با یه زن روانی ازدواج کردم اگه می دونستم این کارو نمی کردم .

هیچ کی منو درک نمی کنه .

من احتیاج دارم با یکی حرف بزنم .

پیش استادم که رفتم می خواستم بگم که من فقط می خوام با یه آدم دانا حرف بزنم که وقتی من چرت و پرت گفتم اون دیگه نریزه به هم و راه خوب شدن منو بلد باشه ولی اون نتونست برای من کاری بکنه یعنی نخواست . چون همش منو نصیحت کرد و به این که من فقط می خوام یه نفر به درددل من گوش کنه توجهی نکرد .

 





پاک مثل آب (سه شنبه 87/7/30 ساعت 11:30 عصر)

من خوش و خرمم

زندگیم خوبه

شوهرم دوسم داره . منم همینطور

 





عجب وبلاگی دارم (سه شنبه 87/7/30 ساعت 11:25 عصر)

خودم به خودم حال می دم

توپه نه

خدا دوسم داره می دونم

منم خیلی دوسش دارم هوامو داره

 





لیست کل یادداشت های این وبلاگ ?
 
  • بازدیدهای این وبلاگ ?
  • امروز: 0 بازدید
    بازدید دیروز: 0
    کل بازدیدها: 9085 بازدید
  • درباره من

  • مغزیات
    من روحم
    من موجم من آب دریام که در تلاطمه نفسم اسیرم . من بادم که به هر سو می وزرد . من ،من نیستم . انسان نیستم ...
  • مطالب بایگانی شده
  • اشتراک در خبرنامه
  •  
  • لینک دوستان من
  • لوگوی دوستان من
  •